قسمت سوم رمان : باشد ...قبول !

خرید بک لینک

هفتاد و دو ساعتی بود که از اتاق فقط برای وضو میرفتم بیرون و با کسی حرف نمی زدم . طرح هام رو پهن کرده بودم وسط اتاق و مشغولشون بودم . دیگه آخراش بود و باید با فضه طرح هامون رو یکی می کردیم و طرح نهایی رو به استاد نشون می دادیم .

گوشی رو برداشتم تا به فضه زنگ بزنم که یکی در اتاق رو زد . تر جیح دادم توی اتاق بشینم و چیزی نگم تا اینکه برم بیرون و به مامان و بابا بیحرمتی بشه . دوباره در زد : مرصادم .

رفتم تا در رو باز کنم . دوباره در زد : خودتو لوس نکن دیگه در رو باز کن کارت دارم .

کلید رو چرخوندم و در رو باز کردم . مرصاد با یک سینی غذا اومد داخل و سینی رو گذاشت روی میز . تکیه داد به میز و گفت : حرفی ، سخنینداری ؟

- حرفم نمیاد .

- شدم مثل این زندان بان ها ! راستی می خوام با ، بابا صحبت کنم رضایت بده بمونی .

نیشخند زدم و سرم رو برگردوندم طرف پنجره : من که چشمم آب نمی خوره راضی بشه ولی تو صحبت بکن باهاش .

مرصاد داشت میرفت بیرون ولی یک دفعه ایستاد و بشکن زد : فهمیدم . عزیزجون . اگه عزیز به بابا بگه بی برو برگرد قبول می کنه .

- مطمئنی ؟

- آره . معلومه قبول می کنه . فقط تو الان بهش زنگ بزن و ازش بخواه به بابا بگه ما رو نبرن . اصلا بهش بگو به بابا بگه ما میریم خونه عزیزجون همون جا زندگی می کنیم . عزیز جونم چند سال از تنهایی در میاد . ابروهام رو بالا انداختم و گفتم : من میگم ولی فکر نکنم بابا قبول کنه .

- تو زنگ بزن بقیه اش رو هم بسپر به من .

مرصاد چشمک زد و گفت : حله .

رفت بیرون . گوشی رو برداشتم و به خونه عزیزجون زنگ زدم : سلام عزیزجون خوبین ؟ من رمیصام .

- الو .....الو .... صداتو نمیاد بلندتر صحبت کنید .

صدام رو بردم بالا : عزیز جون من رمیصام دختر حاج صادق .

عزیز جون از جملم فقط صادق رو شنیده بود اون هم اشتباه صابر شنیده بود .

- از صابرم خبری شده ؟ صابر رضائیان ؟

بغض کردم : نه عزیز صابر نه . من دختر صادقم ، صادقققق !

بالاخره به هر زحمتی بود صحبتم رو با عزیز تموم کردم و گوشی رو گذاشتم روی میز . مرصاد اسم عمو رو شنیده بود و اومد دم در اتاق : از عمو خبری شده ؟ پیدا شده عمو ؟

قطره اشکی که روی گونم جاخوش کرده بود رو پاک کردم و گفتم : منظورت پلاک یا چند پاره از استخون هاشه ؟ نه . عزیز جون اشتباهی شنید . میای بریم خونش ؟ بهش گفتم میرم خونش باهاش حرف بزنم. یکم مکث کرد و گفت : راستش چند ساعت دیگه کنسرت دارم . شب بریم ؟

- باشه .

مرصاد داشت می رفت بیرن . رفتم دنبالش و گفتم : منم بیام کنسرت ؟

- دوست داری بیا ، من که خوشحال میشم . اتفاقا یک بلیط اضافه هم گرفتم .

گفتم : کلک . بلیط اضافه یعنی برای یکی دیگه هم بلیط گرفتی دیگه ؟ زود بگو کیه .

نیشخند زد : خودت بیا باهاش آشنا شو خب !

سریع رفتم سراغ کمدم و حاضر شدم . هنری ترین تیپی که میتونستم رو زدم تا حسابی جلو طرف پُز بدم . رفتم جلو آیینه و روسریم رو با گیره بستم . به ذهنم رسید شاید مرصاد دوست نداشته باشه من جلو طرفش بدون چادر بیام . چادرم رو از توی کمد برداشتم و تاش رو باز کردم . کیفم رو روی شونم انداختم و رفتم جلو در اتاق مرصاد : من حاضرم .

- بیا تو .

بوی ادکلنش تغییر کرده بود . شیشه ادکلنش رو بداشتم و گفتم : طرف گرفته ؟

همون طور که داشت سه تارش رو توی کاور میذاشت چشماش رو بست و خندید : آره اتفاقا .

مرصاد ایستاد جلوم . دستی به محاسن بورش کشید و گفت : چطوره ؟

- خیلی خوش بوه .

- نه بابا اون که معلومه . آخه طرف خیلی با سلیقست . تیپم رو میگم . نگاهی بهش انداختم . پیراهن نخی خاکستری با دکمه های چوبی و شلوار کتون معمولی . گفتم : خوبه . فقط باز مثل بابا گشاد گرفتی .

خندید و وسایلش رو برداشت . چراغ اتاق رو خاموش کرد و گفت : بیا دیگه دیر میشه .

صداش زدم و به چادرم اشاره کردم : سرم کنم ؟

- هر طور صلاحه .

چادر رو گذاشتم توی کیفم . رفتم بیرون و در اتاق رو بستم . مرصاد رفت جای مامان و گفت : از صدرا چه خبر ؟

- خوبه . میره سالن مطالعه دیگه .

- کنکورش رو اونجا میده ؟

- آره .

با مامان الکی خداحافظی کردم و رفتم جلو در تا کفشام رو بپوشم . کتونی خاکستری با بند های صورتی فسفری . مرصاد اومد : بجمب بابا . بندهاش رو تو ماشین می بندی .

بیخیال بند ها شدم و از پله ها رفتم پایین . جلو ماشین ایستاده بودم . مرصاد رسید . گفتم : چقدر دیر کردی .

- آسانسور دیر اومد خب .

- خب بدون آسانسور می اومدی .

مرصاد به وسایل توی دستش اشاره کرد .

گفتم : ببخشید حواسم نبود کمکت کنم . کلید ماشین کجاست ؟ بگو در رو باز کنم .

به جیب پیراهنش اشاره کرد . دستم رو بردم توی جیبش . کلید و بلیط ها رو برداشتم .در رو باز کردم . نگاهی به بلیط ها انداختم و گفتم : چند نفرن مگه ؟

- با دوستاش .

خندیدم و گفتم : به به .

نشستیم توی ماشین و ضبط رو روشن کردم . یکم که گذشت مرصاد

گفت : بابا این رو قطع کن بذار از صدای داداشت استفاده کنی .

آهنگ رو قطع کردم و گفتم : بفرمایید استاد !

شروع کرد به خوندن یکی از غزل های حافظ :

قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود ورنه هیچ از دل بی رحم تو تقصیر نبود ...

چشم هام رو بستم و سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم . چند دقیقه بیشتر نگذشت که مرصاد گفت : همینجاست .

چشم هام رو باز کردم و سرم رو بلند کردم . باورم نمی شد . ماشین جای حسینیه بود . گفتم : مطمئنی درست اومدی ؟

خندید : کاملا

- از دختر های هیئته ؟

- از بچه های هیئته .

از ماشین پیاده شدم تا باهاش سلام و احوال پرسی گرمی بکنم . رو به روی ماشین ایستاده بودم و به مرصاد نگاه می کردم که داره می خنده . دیگه مطمئن شده بودم سر کارم . بالاخره انتظار تموم شد . داشتم به مرصاد نگاه می کردم . یکهو گفت : به به به ! بالاخره تشریف آوردن .

سرم رو برگردوندم طرفشون . همون طوری میخکوب شده بودم . به نظرم افتضاح ترین گروه ممکن برای همراهی رو دیدم : ادریس فرهادی حنیف نوری و خانمش فوزیه موحد که تازه با هم ازدواج کرده بودن .

با نیش های باز سلام و احوال پرسی می کنن . سلام کرده نکرده داشتم میرفتم طرف در صندلی راننده که ولو شدم روی زمین . فاجعه بود فاجعه . آخه خدایا آدم قحطی بود من باید جلو اینا بخورم زمین ؟ یک بار من بند کفش هام رو نبستم و همون یکبار آبروم رو برد . معلوم بود می خوان از خنده بمیرن ولی به زور خودشون رو نگه داشتن . مرصاد سریع اومد بالا سرم و کمکم کرد تا سوار ماشین بشم .

از حسینیه تا سالن اجرا مرصاد خیلی طول نکشید . تا ماشین جلو در سالن ایستاد چند نفر اومدن و مرصاد و وسیله ها رو بردن . ما پیاده شدیم و بلافاصله یکی از همونایی که مرصاد رو بردن ماشین رو پارک کرد . ادریس اشاره کرد به دستم .دم گوش حنیف یک چیزی گفت و یک دستمال کاغذی داد بهش . حنیف هم دم گوش خانومش یک چیزی گفت و دستمال کاغذی رو داد بهش .

بالاخره بازی شون تموم شد و فوزیه اومد طرفم . با یک لبخند گرم دستمال کاغذی دست به دست شده رو گرفت طرفم : آرنجتون خونی

شده .

دستمال کاغذی رو ازش گرفتم و تشکر کردم . از حنیف هم تشکر کردم ولی از ادریس نه .

توی دلم یک حسی می گفت این کارم بی ادبیه ولی ادریس رو آدم حساب نمی کردم که بخوام ازش تشکر کنم .

با راهنمایی همون آقایی که ماشین رو پارک کرد رفتیم توی سالن اجرا .

بعضی ها رو ......

ما را در سایت بعضی ها رو ... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 62 تاريخ: يکشنبه 17 فروردين 1399 ساعت: 8:56

صفحه بندی