اولین قسمت از رمان : باشد قبول !

خرید بک لینک

نگاهم به سنگ فرش های کف خیابون بود و داشتم به پروژه آخر ترم استاد رمضانی فکر می کردم . توی فکر این بودم چطوری با هم گروهی اجباری استاد کنار بیام که خیسی قطرات بارون رشته افکارم رو پاره کرد . یاد حرف مامان افتادم که صبح گفت چترتو برداری ها امروز احتمالا بارون بیاد .
طبق معمول مامان یک چیزی گفت و من فراموش کردم . بارون هر لحظه شدیدتر می شد . انگار آسمون خیلی وقت بود که بغض کرده بود .
دنبال یک سایه بود می گشتم تا از شدت بارون بهش پناه ببرم . از شانس بد من هیچ جایی پیدا نمی شد . رسیدم به حسینیه قدیمی بابا و هم رزم های قدیمیش . یک نیمچه سایه بونی جلوش داشت . با اینکه از اربعین پارسال که نزدیک بود با یکی از بچه هاش دعوا کنم از اون حسینیه و بچه های بی ادب پر روش متنفر شده بودم ، ولی ترحیج دادم همون جا وایستم . شب جمعه بود و مطمئن بودم بابا برای جلسه امشب هیئت خودش رو میرسونه .
همون طور که سعی می کردم با کشیدن دست هام به همدیگه گرمشون کنم نگاهی به ساعت مچیم انداختم . چند دقیقه دیگه اذون بود .
رفتم طرف در ورودی خانم ها . امیدوار بودم باز باشه و تا رسیدن بابا من رو از خیس شدن زیر اون بارون شدید حفظ کنه . دستم رو گذاشتم روی در آهنی که با رنگ سبز رنگ شده بود و فشارش دادم .
باز نشد .
رفتم جای قبلیم و دست به سینه ایستادم . زیاد طول نکشید تا اذان گفتن . یک پیرمرد اومد طرف در ورودی آقایون و نگاهم کرد . همون طور که کلید رو توی در می چرخوند گفت : قسمت خانم ها تعمیرات داره . تا جلسه بعدی هیئت هم خانم ها نیستن .
- بله . ممنون .
خوشم نمی اومد باهاش حرف بزنم و اونم کوتاه بیا نبود : بچه ها گفتن که توی صفحه و کانال هیئت اطلاع رسانی کردن .
توی دلم گفتم ، واقعا فکر کردی اونقدر بیکارم که پست های این الاف ها رو ببینم ؟؟؟
صدام رو صاف کردم و گفتم : بله احتمالا من ندیدم .
- شما باید دختر حاجی رضائیان باشید نه ؟
لبخند زورکی تحویلش دادم : بله درسته . نمی دونید بابام کی میان ؟
الکی به ساعتش نگاه کرد : الاناست که برسه .
رفت داخل . بدون اینکه یک تعارف بکنه . توی دلم هر چقدر دوست داشتم بهش بد و بیراه گفتم .
حدودا یک ربع از اذان می گذشت و تقریبا صد نفر رفتن داخل ولی بابا نیومد . نگاهی به داخل حسینیه انداختم . چند تا از پسرای جوان و نوجوان ایستاده بودن کنار جا کفشی ها . بعد از اینکه صد نفر دختر حاج صادق رو بدون چادر جلو حسینیه دیدن ترجیح دادم نرم داخل و بیشتر از این باعث شرمندگی بابا جلو دوستاش نشم .
خدا ، خدا می کردم که یکی منو از اون وضعیت نجات بده . دیگه مطمئن بودم فردا صبح نمی تونم از روی تختم بلند شم .
می خواستم گوشیم رو از توی کیف بیرون بیارم تا به بابا زنگ بزنم ، که یکی از پشت سر گفت : یا الله .
سرم رو که برگردوندم می خواستم با مشت بزنم توی دهنش . همونی بود که اربعین پارسال نزدیک بود باهاش دعوا کنم . با نفرت گفتم : بفرمایید .
مثل همیشه با غرور سرش رو گرفت بالا و رفت داخل . توی دلم بهش گفتم آخه خواهر خودت هم بود همین طوری میرفتی تو جناب آقای ادریس فرهادی ؟
خودم رو بی تفاوت نشون می دادم ولی زیر چشمی دنبالش می کردم . انگار حرفم رو فهمیده بود . اون پسرایی که جای جاکفشی بودن رو فرستاد داخل و گفت : بفرمایید !
سرم رو برگردوندم . تا خواستم ازش تشکر کنم رفت داخل .
اصلا فکر نمی کردم فرشته نجاتم کسی باشه که ازش متنفرم . دنبال یک جا مناسب برای ایستادن می گشتم که بابا زنگ زد : سلام بابایی
- سلام دختر . تو کجایی ؟
فهمیدم خراب کردم و باید زودتر بهشون زنگ میزدم : بابا نگران نشین . من حسینیه هستم . بارون می اومد گفتم وایستم همین جا تا شما بیاین .
- خیلی خب . زیر بارون که نیستی ؟
- نه بابایی فقط زودتر بیاین دیگه مردم از سرما .
گوشی رو قطع کردم . خواستم از فرصت استفاده کنم . زنگ زدم به هم گروهی ای که استاد گفته بود پروژه مون رو باهم تحویل بدیم : سلام فضه جان . خوبی ؟
- سلام عزیزم . تو خوبی ؟ مامانت چطورن ؟
یک بار اومده بود خونمون و همون یک بار عاشق و شیفته مامانم شده بود : خوبیم همه . راستش من الان خیلی نمی تونم حرف بزنم . فقط خواستم بپرسم برای دیوار نویسی ها طرحی کشیدی ؟
- آره اون رو که کشیدم و یکی دو روز دیگ هم طرح هامون رو باهم جمع می کنیم و طراحی نهایی . ولی به ذهنم خورد اون خطاطی های تو راه رو خونتون هم عالین .
- خط های خودم ؟ منظورت باز این چه شورش استه ؟
- اره دیگ . البته اگه دوست نداری طراحی شخصیت رو استفاده کنیم که نه .
بازم همون عارفات همیشگی .
گفتم : نه عزیزم . همون ها رو بازم برات عکس می گیرم . شاید بشه توی همون خطاطی ها یکم تغییر ایجاد کنیم تا فانتزی تر بشه .
- آره
از لحن آره گفتنش معلوم بود میخواد یک بحث بلند بالای دیگه رو شروع کنه .
بالاخره بعد از یک ساعت صحبت کردن از دستش خلاص شدم و خداحافظی کردیم .

بعضی ها رو ......

ما را در سایت بعضی ها رو ... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 101 تاريخ: يکشنبه 17 فروردين 1399 ساعت: 8:56

صفحه بندی